تبليغاتX
قسمت من از تو ...
نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست ...

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه حل مشکل و غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو برام نگه داره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده
خدا رو خیلی دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم...

خدایا دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:45  توسط محمد جواد  | 

روی ابریشم چین نبض صداتو میشه دوخت

میشه اسم تورو به شعله گره زدو نسوخت

میشه ته مونده ی دریا رو به یادت سر کشید

میشه جز تو حتی آسمون آبی رو ندید

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم...به تو فکر می کنم

اشکای من گوله گوله می چکن رو ماهیتابه

همه دود میشن می سوزن شام من گریه کبابه

اشکای من قطره قطره می چکن روی کتابام

داره باز بارون می باره اول و آخر حرفام

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم...به تو فکر می کنم

اشکای من گوله گوله می چکن رو شمع روشن

روی مهتاب قدیمی می چکن رو سایه ی من

دل دلِ کشفِ سپیده تو سفرهای ندیده

پرِ فواره ی رنگی از دو چشم تو چکیده

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم...به تو فکر می کنم

من کجای شب تورو گم کردم و تنها شدم

آخرِ کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم

این کدوم دل بازیه که زخمیه تنهاییه

دونه ی سرخ اناره که خود زیباییِ

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم...به تو فکر می کنم

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:41  توسط محمد جواد  | 

قصه عشق من و تو

قصه درد و جداییست

وقت لبخند دوبارم

لحظه سبز رهاییست

قصه عشق من و تو

قصه برفه با خورشید

بشکنه دست کسی که

پر پروازمونو چید

عشق ما زنده می مونه

قدرتش شاید بتونه

بعد مرگ تو آسمونها

ما رو بهم برسونه

میدونم تو قلب تو من آخرینم تو

بدون تو دشت عشق عاشقترینم

به خدا بعد تو مردم تا به امروز

نمی تونم جای خالییتو ببینم

همیشه فاصله بین دست ما بود

گریه هامون تو دلامون بی صدا بود

صخره سکوت شبهای من و تو

سقف عشقمونو کرد سیاه و نابود

عشق ما زنده می مونه

قدرتش شاید بتونه

بعد مرگ تو آسمونها

ما رو بهم میرسونه

شهاب بخارایی

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:31  توسط محمد جواد  | 

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس  از چی گرفته

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ منو یه عالمه یاد

نشسته رو به رویم کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد

برای بودن من به خود رنگ فنا زد

چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن

برای اون که سایه س همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد

منو آباد کردو خودش ویرون شد از درد

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

به آتش تن زدو رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

 

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:26  توسط محمد جواد  | 

اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهايم مي خواهم که يادت را از ذهن من بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... چه بي رحمانه اولين تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم کوبيدي ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهيت فروختي ، اولين مهمان تنهايي هايم بودي...
روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پاروزن قايق تنهايي هايم... به تو تکيه کردم...
هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما لياقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه هاي رفته... به گذشته هاي دور خيره شده بودي ...من تک و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم چون زندگي به من اموخته بود صبورانه بايد جنگيد ...

به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند بايد زندگي کرد...
اما امروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...
و اي کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...

با اين همه... بهترينم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمي کنم...

هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش به هيچ دل مي بندند با هيچ زندگي مي کنند به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ مي ميرند!

 

gharibaneh22.blogfa.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:2  توسط محمد جواد  | 

 

سلام ...........

اينجا هوا ابريه!.........يعني دلي گرفته.........شايد غم دوريه!!

آخه مسافر من ..........از روزي که تو رفتي........شوق ترانه ها رفت !!

هق هق گريه موند و شبانه هاي بي تو !

از روزي که تو رفتي شوقي به زندگي نيست ..........

همش شده يه جمله ............يه جمله باروني .........که اي کاش نمي رفتي!

اشک گل سرختو طاقت داري ببيني؟

طاقت داري بشنوي صداي التماسو؟

با اونهمه عطوفت! اي خود آيه عشق!!چي شد تنهام گذاشتي؟

شدم اسير لحظه!! يعني که تنها موندم ..............

نشستم و نوشتم تموم لحظه هامو ...........که يه روزي بفهمي بي تو چه ها کشيدم !

دستام اگه خاليه به ناز چشمات قسم ؛گل سرخي نمونده!........

تموم شهرو گشتمگل سرخي نديدم لايق دستاي گرمت........

بي تو جوري شکستم که هر کسي که رد شد .........انگار ديوونه ميديد!!

آخه فداي چشمات؛ چي خواستي که نداشتم ؟

کاش يه روزي بيدار شم ؛زندگي رو ببينم .........زندگي براي من يعني حضور چشمات!

کاش که يه روز برگردي

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:14  توسط محمد جواد  |